تبليغاتX
اطلاعات واخبار مهم عربخانه ( سریخان )
در پي حوادث ناگوار و اندوهناك تصادف آقاي مهندس محمد رضا سريخاني كه اولين مهندس ،معلم و استاد دانشگاه از روستاي سريخان بود دعوت حق را لبيك و به ديار باقي شتافت . اين مصيبت عظما را به مردم روستاي سريخان ، تحصيل كردگان و خاندان سريخاني تسليت عرض نموده و از حق تعالي علو درجات براي آن مرحوم و صبر و شكيبايي براي بازماندگان خواستاريم . روحش شاد.

در پي حادثه دلخراشي ديگر آقاي يدالله محمودي نيز به ديار حق شتافت براي خاندان محمودي نيز اين مصيبت عظما را تسليت عرض مي نمائيم روحش شاد .

نوشته شده توسط مهندس رحمان محمودی   | لینک ثابت |

آرامشي با شعر یکشنبه 13 آذر1390 9:16 قبل از ظهر

میل جنون دارد دلم امشب شب دیوانگیست

ساقی می نابم بده امشب شب مستانگیست

گیرم ز خون دل وضو با مه نمایم گفتگو

مستانه و دیوانه وار زدم به یادش کو به کو

شاه شهید عالمین آقا امام مشرقین

محرم نما امشب مرا در کوی بین الحرمین

یک سو مزار ساقی و یک سو حریم پاک تو

یک سو تن سقای عشق یک سو تن صد چاک تو

گاهی به فکر زینبم گاهی به فکر قتلگاه

گاهی دلم پر می کشد با بچه ها تا خیمه ها

آتش گرفته خیمه ها طفلان هراسان در خروش

طفلی دگر کنج حرم از تشنگی رفته ز هوش

گاهی دل محزون من پر می کشد تا علقمه

گاهی به گوشم می رسد سوز و نوای فاطمه

امشب درون سینه ام با یاد تو غوغا به پاست

باز این دل شیدای من در حسرت کرببلاست

بوی محرم می رسد از سوی دشت کربلا

هر دم صدای ناله ای آید عزاداران بیا  

نوشته شده توسط مهندس رحمان محمودی   | لینک ثابت |

مادر قديم و مادر جديد یکشنبه 15 آبان1390 3:32 بعد از ظهر
تفاوت مادر قدیم ، مادر جدید !! ( طنز)

گویند مرا چو زاد مادر    
پستان به دهان گرفتن آموخت
شبها بر گاهواره ی من    
بیدار نشست و خفتن آموخت
دستم بگرفت و پا به پا برد    
تا شیوه ی راه رفتن آموخت
یک حرف و دو حرف بر زبانم    
الفاظ نهاد و گفتن اموخت
لبخند نهاد بر لب من    
بر غنچه ی گل شکفتن آموخت
پس هستی من ز هستی اوست    
تا هستم و هست دارمش دوست
مادر جدید
تفاوت مادر قدیم ، مادر جدید !! ( طنز)
گویند مرا چو زاد مادر    
روی کاناپه لمیدن آموخت
شبها بر ماهواره تا صبح    
بنشست و کلیپ دیدن آموخت
بر چهره سبوس و ماست مالید    
تا شیوه ی خوشگلیدن آموخت
بنمود تتو دو ابروی خویش    
تا رسم کمان کشیدن آموخت
هر ماه برفت نزد جراح    
آیین چروک چیدن آموخت
دستم بگرفت و برد بازار    
همواره طلا خریدن آموخت
با قوم خودش همیشه پیوند    
از قوم شوهر بریدن آموخت
آسوده نشست و با اس ام اس    
جکهای خفن چتیدن آموخت
چون سوخت غذای ما شب و روز    
از پیک مدد رسیدن آموخت
پای تلفن دو ساعت و نیم    
گل گفتن و گل شنیدن آموخت
بابام چو آمد از سر کار    
بیماری و قد خمیدن آموخت !!

نوشته شده توسط مهندس رحمان محمودی   | لینک ثابت |

باسلام وارادت به اطلاع شما برادر بزرگوار می رساند در تاریخ 5/3/90 بارندگی نسبتا خوبی باعث جاری شدن سیل گردید . اما متاسفانه از دره ی کج گز بود و تنها بر روی سد ودره ی باد بارندگی شد که آبشار دره باد نیز جاری گشت . مشاهدات عینی
ضمنا به اطلاع حضرت عالی می رساند غسالخانه در روستا در حال احداث است وپیشرفت فیزیکی آن تا مرحله سقف رسیده است با زیر بنا 28 متر مربع لطفا اطلاع رسانی نمایید منتظر کمک های همه دوستان هستیم اگر توفیقات خداوند یار باشد احداث سرویس های بهداشتی مسجد نیز شروع خواهد شد                                                                                                                       

 

                                                                                      برات رمضاني

نوشته شده توسط مهندس رحمان محمودی   | لینک ثابت |

ايميل چهارشنبه 22 تیر1390 6:13 بعد از ظهر
با سلام خدمت دوستان عزيزم اميدوارم از اين طريق بتوانيم ارتباط مؤثر با همه دوستان برقرار كنيم و مطالب و اخبار و اطلاعات روستايمان را براي آن دسته از همشهريان عزيز كه دور از اين ديار هستند ارسال نمائيم قطعا" نقطه نظرات و خواسته هاي شما عزيزان مي تواند در بهبود و ارتقاء كيفيت اين وبلاگ مؤثر باشد ضمنا" ايميل اينجانب بشرح ذيل است     eng_mahmodi@yahoo.com           
نوشته شده توسط مهندس رحمان محمودی   | لینک ثابت |

دختر ي فداكار چهارشنبه 22 تیر1390 5:56 بعد از ظهر

همسرم با صدای بلندی گفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به
دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.

ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟

فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:

باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید…. آوا مکث کرد.

بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟

 

دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.

ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.
بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟

نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.

و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.

در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن
عصبانی بودم.

وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد.

همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.

تقاضای او همین بود.

همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.
گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم.
خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟

سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟

آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.

مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟

آوا، آرزوی تو برآورده میشه.

آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود .

صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.

در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام.

چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.

خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا
فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.


اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.


نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن
مسخره ش کنن .

آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه .آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.

سر جام خشک شده بودم. و… شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟

خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.

نوشته شده توسط مهندس رحمان محمودی   | لینک ثابت |

عيد فطر در روستاي سريخان عربخانه شنبه 18 تیر1390 6:14 بعد از ظهر

عيد فطر در  روستاي سريخان عربخانه

  منطقه ي عربخانه از نظر وسعت و جمعيت محدود و اندك است ، اما از نظر فرهنگي داراي ريشه هاي عميق و جاودانه است. تاريخ فرهنگي اين  منطقه با تاريخ صدر اسلام گره  خورده است. فرهنگ خالص شيعي از جمله نمودهاي فرهنگي عربخانه است. براي ايجاد تنوع در مطالب سايت  ضمن آرزوي بهره مندي از فيوضات ماه هاي شعبان و رمضان، به ذكر چگونگي برگزاري مراسم عيد فطر در سريخان مي پردازيم.

در اولين ساعات روز عيد فطر ، موذن بانك الله اكبر را سر داده و مردم سريخان را براي برگزاري نماز عيدفطر فرا مي خواند. مردم در آن روز دست از كار مي كشند و براي برگزاري نماز در پايين دست روستا جمع مي شوند و در ميدانگاه آن نماز عيد فطر را اقامه مي كنند. پس از آن عيد را به يكديگر صميمانه تبريك مي گويند. همه از اينكه موفق شده اند يك ماه روزه را با قرآن خواني و ختم كامل قرآن و انجام عبادت و دعا به پايان برسانند خوشحال و مسرورند. هركدام از  اهالي سريخان به تناسب خواست و نذري كه دارد ، چيزي مانند خرما و ميوه و ديگر تنقلات نذري با خود به همراه مي آورد و  يك نفر از مردان همه را جمع آوري و بين بچه ها و مردم تقسيم مي كند.

 پس از آن براي اموات كه در مجاورت محل نماز در قبرستان روستا مدفونند  فاتحه مي خوانند. بعد از قرائت فاتحه به اطلاع همه مي رسانند كه ناهار  ، مهمان يكي از بانيان خير خواهند بود. البته معمولا تا زمان صرف ناهار يكي دو ساعتي وقت است و در اين بين مردان دو گروه مي شوند ، يك گروه از پايين روستا و گروه ديگر از بالاي روستا براي عرض تبريك و صله رحم و ديدار به تك تك خانه ها سر مي زنند. صاحبخانه كه معمولا در بين مهمانان است از آنها با چاي و شيريني و ميوه پذيرايي مي كند. پس از انجام مراسم ديد و بازديد در ميدان روستا جمع مي شوند و به صحبت و شادي و تبريك و بچه ها هم به بازي و سرگرمي مشغول مي شوند. بعد از آن ناهار را با هم صرف مي كنند و براي اموات باني خير فاتحه اي نثار مي كنند.

 

اندر وصف روستاي سريخان

 

سلامي گرم دارم من به دوستان

دوم گويم من از وصف سريخان

 

اگر خواني تو وصف  روستا  را

سزد  تا  غم شود از تو گريزان

 

چرا كه اين وطن باشد  بهشتي

پر از مهر و صفا گل در گلستان

 

مسافت را اگر خواهي ز بيرجند

صد  و  اندي  بيا سوي   بيابان

 

به شرق و غرب آن باشد دو تاكوه

طبيعت را  ز    زيبايي    دهد   جان

 

سريخان را بود  عليا و  سفلي

كه باشد سبز و خرم از درختان

 

ز  آبادي     اطرافش      بگويم

كه دل را مي برد سوي گلستان

 

بيا بنگر  در    اين   دامن  صفايي

درخت  حاج  شيخ  توت  فراوان

 

محبت را صفا را هر چه خواهي

تواني يافت   در  بين  جوانان

 

ز مردان و زنان هم گر كه گويم

همه   باشند  اندر  وصف ، خوبان

 

ز مطلع تا غروب شمس  سوزان

همه مشغول كار و كشت كشمان

 

اگر  در  شعر من اشكال ديدي

بپوشان عيب را از لطف  جانان

 

چو گفتم  شعر   با   مهر  تو  گفتم

تو هم يادي كن از محمودي رحمان

 

نوشته شده توسط مهندس رحمان محمودی   | لینک ثابت |

 سريخان را بود كوه ها فراوان    زهر كوهي روان باشد چشمه ساران

 به شرق و غرب ان باشد دو تا كوه     بلندي سهره وپايين نامش سيه كوه

 بهار ان بود با سبزه و گل      چو خوش خواند در ان قمري و بلبل

 صداي چه چه قمري وبلبل    كه خود مستند از ديدار سنبل

 دهد روحي به جان دردمندان     همي مسرور گردند ميهمانان

 سريخان را بود مردان بسيار     همه كوشا و فعّال و درستكار

 چنان با هم نديمند اين عزيزان     رفيقند يك دلند چون پاك بازان

 همين دانم كه در صيف سريخان     نباشد ان چنان گرماي سوزان

 كه پاييز و شتاء باشد هوا سرد     بهار ايد برد از دل غم و درد

 چو فصل گرم تابستان سرايد     همه دنبال كشت و كار بر ايند

 زتخت و توت وحاجي شيخ يادي نمايم     چگونه ان بستان جنت را ستايم

 عروس زينت دلها بود تخت     كه توت و حاجي شيخ باشند فرح بخش

 در ان جا هست اشجار پر بار     خدا را شكر ميگويم چه بسيار

 زتاك و گردو و انجير و رمان      در اين بستان بود ميوه فراوان

 زآواز خوش ان كبك خوش خوان     زورد طوطي و قمري مستان

 چه گويم من از اين گلزار هستي     چه جويم من در اين بازار مستي

 بگنجد ان چه گويم در وصف سريخان      زكوه ودشت و صحرا و بيابان

 

 

نوشته شده توسط مهندس رحمان محمودی   | لینک ثابت |

پروژه هاي عمراني جديد در راه است شنبه 18 تیر1390 5:31 بعد از ظهر

در پي ساخت و تكميل آشپزخانه مسجد روستاي سريخان در سال گذشته با همت بلند دهيار محترم آقاي برات رمضاني و برادر ارزشمند جناب آقاي عزيز ا... جعفر پور و شوراي محترم و هيات امناء مسجد و تعدادي از خيرين محترم روستا و جوانان خير و پر تلاش در سال جاري ساخت غسال خانه و سرويس هاي بهداشتي مسجد روستاي سريخان در دستور كار قرار گرفته و پيشرفت قابل ملاحظه اي دارد لذا جهت مشاركت جمعي و كمكهاي نقدي شما عزيزان ، دستتان را به گرمي مي فشاريم وعده ديدار ما روز عيد فطر در محل مسجد روستاي سريخان

نوشته شده توسط مهندس رحمان محمودی   | لینک ثابت |

بهبود وضعيت بارشي و آبگيري سد سريخان چهارشنبه 4 خرداد1390 6:50 بعد از ظهر

پس از ساليان متمادي كه همراه با خشكسالي بود بحمد خداوند سبحان بارش نسبتا" خوبي بر ارتفاعات روستاي سريخان از جمله دره باد ،توت و حاجي شيخ باعث شد تا سد بالاتر از سريخان عليا آبگيري و چشم اميد مردم را جهت افزايش نسبي آب قنات روشن ساخته و با اميدواري مردم اقدام به كشت و كار نمايند و كمي كشمان سر سبزي قبل را بخود گرفت . انشاءا... براي ساليان ديگر نيز شاهد رشد بارندگي باشيم .

نوشته شده توسط مهندس رحمان محمودی   | لینک ثابت |